بیانات در دیدار رئیس و مدیران بنیاد مستضعفان و جانبازان انقلاب اسلامى

1369/07/24 لینک کوتاه

متن کامل بیانات

حاضران: رئیس(۱) و مدیران بنیاد مستضعفان و جانبازان انقلاب اسلامى ... حالا یک قدرى شما استراحت کنید، من یک جمله‌ى فرهنگى به ایشان(۲) بگویم. یک کارى هست در زمینه‌ى کار فرهنگى که این اصلاً باب شما است و شما باید انجام بدهید. من مقدّمتاً بگویم؛ یک کتابى روسها منتشر کرده‌اند به زبان فارسى به نام «داستان یک انسان واقعى».(۳) نمیدانم خوانده‌اید یا نه؟ این را حتماً بگیرید بخوانید؛ ظاهراً فیلم هم شده؛ من فیلم آن را ندیده‌ام. حالا این کتاب را رها کنید، من اصل قضیّه را [بگویم]. من هم [آن را] دارم؛ خواستید امانت میدهم، چند روز بخوانید، برگردانید. این ماجراى یک افسر خلبانى است که هر دو پایش را به خاطر حادثه از دست میدهد؛ بعد میرود در بیمارستان و چه و چه و چه، تا اینکه دوباره با پاى مصنوعى میرود پرواز میکند. خیلى خوب نوشته؛ البتّه جنبه‌هاى منفى دارد، چون فرهنگ روسى است، یعنى فرهنگ کمونیستىِ روسى؛ یعنى هر دو جهت، هم فرهنگهاى عمومى غربى، هم تفکّر مارکسیستى، در آن هست. اگر این را ــ منهاى این جنبه‌هاى منفى آن ــ هر خلبان یا از این قبیل آدمى که آسیب‌دیده بخواند، قطعاً ترمیم روحیه خواهد شد. خب، حالا این را من مقدّمتاً عرض کردم. یکى از گرفتارى‌هاى ما در مورد جانبازهاى قطع نخاعى مخصوصاً و کمتر در مورد غیر آنها ــ مثلاً آن که هر دو دستش را از دست داده، آن که هر دو پایش را از دست داده، آن که چشمش را از دست داده ــ عارضه‌هاى روانى است؛ یعنى احساس پوچى، احساس بیهودگى، احساس اینکه من سرم کلاه رفت؛ این وجود دارد. من بین جانبازها رفته‌ام، در این آسایشگاه‌هایشان با اینها حرف زده‌ام، نه یک بار، نه دو بار، شاید ده‌ها بار؛ من میدانم اینها وضعشان چه جورى است. محیط پیرامون اصلاً بکلّى اینها را دفع میکند؛ نه [پیش] پدر و مادر دیگر آن احترام و عزّت را دارند، نه زن ــ اگر زن داشته باشد ــ نه دوست و آشنا؛ جامعه هم بکلّى فراموش میکند. زندگى دارد راه خودش را میرود، او هم آن گوشه افتاده. این بزرگ‌ترین خطر است؛ اوّلاً ظلم به آن بیچاره است که رفته در راه خدا دستش را، پایش را داده، حالا مورد بى‌اعتنائى و عذاب روحى و درونى‌اى قرار گرفته؛ یک زندان درونى است براى او، که خلاف انسانیّت و صفا است که انسان آن رفیق راه را آن‌جورى بیندازد وسط راه. ثانیاً ظلم به جامعه است، زیرا که او اصلاً نه فقط مفید نخواهد بود، [بلکه] تبدیل میشود به یک عنصر منفى. ما باید براى این یک فکر اساسى بکنیم؛ تا حالا هم هیچ فکر نشده؛ من چون دو سه سال است در این فکرم، با چند نفر هم صحبت کرده‌ام، منتها این کار شما است، حالا مسئول آن شما هستید. مسئولین قبلى متأسّفانه به این قضیّه هیچ نرسیده‌اند؛ من هم گفته‌ام به اینها؛ امّا شما برسید به این قضیّه. راه آن، این است: ما احتیاج داریم به ده رُمان ــ حالا من میگویم ده تا، یک رقم است ده تا، ممکن است بکنید بیست تا، ممکن است بکنید پانزده تا یا هشت تا ــ ما [حدّاقل] ده رُمان لازم داریم؛ رُمان هم باید باشد ــ کتاب موعظه و نصیحت و مانند اینها به درد نمیخورد؛ باید رُمان هنرى خوب باشد ــ که در اینها نویسنده‌ها از دیدگاه‌هاى مختلف جمیع واردات ذهنى یک جانباز را احساس کنند و به یک نحوى ترمیم کنند در این کتاب؛ داستان بگویند. راه آن هم این است: شما چند نفر از این نویسندگان خوب را ببینید، اگر پولکى نیستند، بى‌پول؛ اگر پولکى هستند، با صدها هزار و میلیون‌ها پول، لباس سفید تن اینها کنید، سه ماه بیاوریدشان در این آسایشگاه؛ اصلاً هم نفهمند که این کیست. من به یکى از این نویسنده‌ها گفتم این کار را بکن؛ متأسّفانه او نتوانست بکند؛ هستند بچّه‌هاى خوبى که آماده‌ى این کارها هستند. بیاید اینجا، با این جوان، با آن معلول، با آن جانباز حرف بزنند، دردِدل‌هاى اینها را بفهمند؛ بعد از مجموع آنچه احساس میکند، یک اثر هنرى بیافریند. این برنامه یک برنامه‌ى پنج‌ساله [است]؛ در ظرف پنج سال شما اگر این کار را بکنید، وظیفه‌تان را انجام داده‌اید به نظر من. ارزش این از چاپ ده‌ها کتاب از این کتابهایى که تا حالا بنیاد چاپ کرده ــ [مثلاً] چاپ چندمِ سیاست‌نامه‌ى خواجه‌نظام‌الملک و فلان ــ بیشتر خواهد بود. البتّه فیلم هم خوب است؛ منتها فیلم یک چیز آنى است، زودگذر است؛ اثر آن حادتر است، امّا مثل کتاب ماندگار نیست؛ اثر رُمانِ خوب سالها میماند در یک آدم، اگرچه تند و حاد مثل اثر فیلم نیست؛ مثل اثر نمایش نیست؛ امّا یک هنرى است که کلمه کلمه‌اش عمیقاً [میماند]؛ بخصوص اگر هنرى نوشته شده باشد. بروند دنبال این؛ بروید برنامه‌ریزى کنید. چه جورى؟ عمده این است. این چیزى که من به شما عرض میکنم، چگونگى کار است.(۴) ببینید، در مسئله‌ى روان‌شناسى و روان‌شناختى و [اینکه] بنشینند یک عدّه با هم حرف بزنند، ارزشى ندارد؛ من این‌طور خلاصه به شما عرض میکنم؛ کار هنرى لازم است. انسان است و هنر. هیچ چیزى در دنیا [بدون هنر، اثرگذار نیست]؛ اگر قرآن کریم هنرى نبود، با همه‌ى مضامین عالى‌اش پنجاه سالِ اوّلِ بعد از بعثت هم نمیماند. این را شما باور کنید؛ این چیزى است که من از روى اطّلاع دارم به شما عرض میکنم. هنر لازم است؛ هنر هم همین است؛ یعنى این یک قضیّه‌اى است که شما بخواهید بروید چهار نفر روانشناس بنشانید، اینها تا دو سال هم بحث کنند، به اینکه من حالا یک کلمه به شما گفتم، نخواهند رسید؛ باید کار هنرى بشود. در کارهاى هنرى موسیقى هم هست، خوب است، [امّا] اشکال دارد؛ یعنى موسیقى یک چیز راحتى نیست که ما بتوانیم یک آهنگ خوبِ موسیقى داشته باشیم؛ ماها هم در موسیقى اصلاً کارکرده نیستیم؛ یعنى جامعه‌ى ما متأسّفانه موسیقى خوب بلد نیست. موسیقىِ ما یک چیز بسته‌ى محدودِ مهجورى است؛ به این هم توجّه بکنید. موسیقى که نمیشود، نقّاشى و مانند اینها چیزهایى است که آن بُرد هنرى زیاد را ندارد. اگر خود او را وادار کنید به نقّاشى، خوب است؛ امّا این خیلى بُرد ندارد. آنچه میخواهید [با آن] روى روحیه‌ى او اثر بگذارید، یا نمایش و هنرهاى نمایشى است ــ که خب، چیز خیلى ماندگارى نیست؛ وانگهى ما در فیلم هم عقب هستیم ــ یا رمان و قصّه. اگر ما در یکى از این بخشهاى هنرى یک خرده بهتر از آن یکى باشیم، باز قصّه است؛ علاج قضیّه قصّه است؛ منتها شما قصّه‌نویس آن را پیدا کنید، بروید با او حرف بزنید، وارد معامله بشوید. بگویید من میخواهم براى جانباز [قصّه بنویسى]؛ منتها داور بگذارید، ببینند که چه نوشته شده. شش ماه فرصت بدهید، بگویید آقا شما شش ماه، دو ماه، یک ماه، ده روز، هرچه میخواهى، بیا با این جانبازهاى ما تماس بگیر، آشنا بشو، فضاى محیط را ببین، بعد برو بنویس. اینکه من اوّل مثال زدم به شما، براى اینکه دیگر تفصیل نخواهید و شما بروید روى این قضیّه برنامه‌ریزى کنید. حالا در بخش جانبازها توصیه‌ى ما این است که بالاخره تمام آن جهات لازم براى آسایش اینها را این برادرهایى که مسئول هستند واقعاً با همه‌ى وجود دنبال بکنند. البتّه به من نامه‌هایى گاهى نوشته میشود ــ کمتر از سابق، سابق ظاهراً شکایت بیشتر بود، حالا خیلى فرق کرده ــ و از این گله میکنند که گاهى مراجعه میکنند یک جایى، کسى گوش نمیدهد به حرفشان. من گمان میکنم آقاى حبیبى(۵) یکى از کارهایى که باید ان‌شاءالله‌ حتماً انجام بدهند این است که کارى کنند که ما مِن جانبازى(۶) که مراجعه کند به یک مرکزى از مراکز ایشان، الّا اینکه یک نفرى آنجا باشد که جوابش را معقول و منطقى بدهد و او را برگرداند. ممکن است یک علّت کم شدنشان هم این باشد که مأیوس شده‌اند و [دیده‌اند] فایده‌اى ندارد! یک نکته را به آقایان عرض بکنم؛ اگرچه کار اقتصادى در این تشکیلات عظیم، واقعاً یک کار اساسى است که در این هیچ شکّى نباید کرد؛ گفت: «تا ریشه در آب است، امید ثمرى هست».(۷) اگر درآمد اقتصادى نباشد، نمیشود کمک کرد به فقرا و به محرومین و مستضعفان و از اینها بالاتر به جانبازها. پس بایستى کار اقتصادى قوى و با همان دید اقتصادى صحیح انجام بگیرد، منتها چند نکته را در کار اقتصادى باید توجّه کرد: یکى سلامت؛ یعنى کار اقتصادى باید تمیز و نظیف و سالم باشد. فرق کار شما با کار یک پول‌دارى که مثلاً یک‌دهم سرمایه‌ی شما را دارد، در کجا است؟ چون یک‌دهم سرمایه‌ى شما، چیز عظیمى است و هر کسى که ندارد، امّا یک سرمایه‌دار است و به قصد افزایش سرمایه دارد کار میکند. تفاوت دارید یا ندارید؟ نمیشود نداشته باشید، قطعاً تفاوت دارید؛ تفاوت در همین است. یک سرمایه‌دار حداکثر رعایتى که بکند ضوابط و قانون را رعایت خواهد کرد؛ چیز دیگرى فراتر از قانون را وظیفه‌ى خود نمیداند رعایت کند؛ اخلاق را وظیفه‌ى خود نمیداند، یک جا بعضى از گذشتها را براى اینکه کار، صحیح انجام بگیرد وظیفه‌ى خود نمیداند، در حالى که در کار اقتصادى شما نه، چون شما براى خودتان [کار] نمیکنید، براى خدا دارید [کار] میکنید؛ باید کار تمیز و نظیف و دور از هر گونه آلودگى انجام بگیرد. البتّه شماها خوبید و در آقایان هیچ شکّى نیست؛ حالا وقتى که حاج محسن آقا در رأس است و ایشان را آدم مسئول یک مجموعه‌اى میبیند، خب ضریب اطمینان واقعاً خیلى بالا میرود؛ علاوه‌ى بر اینکه حالا ایشان هست، شما آقایان هم هر تک‌تک‌تان [خوبید]؛ بعضى را که خب ما از نزدیک یا دور می‌شناسیم، بعضى را هم که ما توفیق آشنایى زیادى نداشتیم، بالاخره اعتماد و تأیید دوستان جبران میکند؛ شماها خوبید، منتها یک تشکیلات اقتصادى تا آن ذرّه‌ى آخر مثل نبض میزند؛ یعنى فعّال است، خوب بودنِ شما کافى نیست؛ باید مجموعه خوب باشد. توجّه میکنید؟ فرضاً معاونت صنایع، معاونت کشاورزى، معاونت عمران، معاونت هتل، معاونت فلان، هر کدام باید همه‌ى اجزاى کارشان از امانت و تقوا و صداقت و بلندنظرى و بى‌اعتنائى به زخارف دنیا ــ از جمله همین پولى که در اختیارشان است ــ کامل باشد؛ هر گوشه‌اش یک اشکالى پیدا بشود، به مجموعه ضربه میزند و در خدمت مستضعفان هم قرار نمیگیرد. اگر کسى گفت که مثلاً بنیاد راکفلر(۸) چهار فقیر را کمک میکند، باور نکنید؛ اصلاً ممکن نیست. آن پولى که از آن طریقها و شیوه‌هاى کثیف سرمایه‌دارى موجود دنیا به دست مى‌آید، اصلاً نمیتواند در خدمت اهداف انسانى قرار بگیرد؛ ممکن نیست. اگر به فرض به فقیرى چیزى هم کمک بکنند ــ چون این بنیادها قانونهایی دارند [ و موظّفند و کمکهایی] ــ اگر در عمق آن بروید، مى‌بینید حتماً دارد خراب مصرف میشود. مثل آبى است که [هدر میرود.] واقعاً پول نظیف باشد تا به درد پُر کردن خلأیى که جامعه‌ى اسلامى میخواهد، بخورد. قبل از انقلاب قضیّه این‌جورى نبود؛ قبل از انقلاب هر کس یک پولى داشت ــ خب، رفقا همه میدانند دیگر ــ یک گوشه‌اى، یک خلأیى را پُر میکردند و کارى به خیر و شرّ جامعه نداشتند؛ مقصود این بود که مثلاً این فقیر سیر بشود؛ فرضاً بچّه‌هاى این مدرسه یا این دارالایتام لباس تنشان کنند؛ بیش از این مقصودى نبود. الان قضیّه‌ى ما فقط این نیست؛ قضیّه‌ى ما راه بردن یک نظام اسلامى است که ۱۴۰۰ سال اسلام به مردم وعده داده؛ حالا ما میخواهیم آن وعده‌ها را عمل بکنیم. بعضى خیال میکنند وعده‌ى ما، وعده‌هایى است که دولت به مردم میدهد؛ نه، دولت وعده بدهد [یا] ندهد، ما وعده دادیم، ما ۱۴۰۰ سال سَلَف(۹) فروختیم. اهل دین، سلف فروختند به متدیّنین؛ جامعه‌ى اسلامى و آن بهشت برین کجا است؟ باید درست کنیم این را. دولت یک بخش است؛ یعنى دولت متصدّى و متکفّل است؛ شما هم یک بخش عمده‌اى را با امکاناتى که بنیاد دارد، در دست دارید. اصلاً باید هدف این باشد. خب پس این نکته را توجّه بفرمایید که کار اقتصادى با همان قوّت اقتصادى انجام بگیرد؛ هیچ بحثى در این نیست: زیرکانه، پُرتلاش، عاقلانه، به یک معناى خوبش تاجرانه ــ یعنى حساب سود و زیان را کردن ــ عمل بکنند؛ در اینها هیچ کوتاه نباید [بیایند] و کم نباید بگذارید؛ امّا از آن طرف قضیّه، جنبه‌ى ارزشى مسئله را صددرصد مورد نظر داشته باشید؛ یعنى ارزش در بنیاد مستضعفان، فقط این نیست که پول زیادى به دست بیاورد و یک جورى هم خرج بشود؛ نه، صحیح باید به دست بیاید؛ همان‌طور که خود شماها معتقدید، همان‌طور که خود شماها در زندگى خصوصى خودتان قاعدتاً عاملید؛ هیچ گونه آلودگى باید در مجموعه‌ى بنیاد وجود نداشته باشد. حالا یک وقتى هم کسى خطائى کرد، تا بنیاد اطّلاع پیدا کرد، برخورد بکند، وَالّا نمیشود بگوییم که همه فرشته هستند. تا اطّلاع پیدا شد که فلان نقطه حالت گندیدگى [دارد]، برخورد وجود داشته باشد؛ چون معمولاً این کارهاى فساد یک بوى گندى هم دارد؛ بالاخره یک شامّه‌ى تیز میتواند فساد را بفهمد؛ یعنى شماها خوب میتوانید؛ بمجرّد اینکه احساس شد، فوراً برخورد کنید. البتّه این کارهایى که گفته شد و آن‌جورى که به ذهن شماها رسیده است، خیلى باارزش است؛ یعنى واقعاً نمیشود از حق گذشت. از جمله همین که آقاى زارع(۱۰) گفتند که در گزارش شما هم بود این معنا که این کار دارد انجام میگیرد ــ یعنى سهام‌دار کردن جانباز ــ و خیلى هم خوب است که این کار انجام بگیرد. از این بهتر چیست؟ البتّه به شکل معقولى که سهام حیف و میل نشود، خراب نشود، ضایع نشود، کارخانه ضایع نشود؛ جوانب این را در نظر بگیرید که به نظرم میرسد همین‌جور که شما میگویید بهترین شکل است. اینها بسیار کارهاى مفید و لازمى است منتها علاوه بر این، من یک وقتى آن اوایل به شما عرض کردم، ما الان یک جاهایى داریم در این کشور که واقعاً اگر چنانچه بیست میلیون تومان خرج بشود، یک دِه آباد میشود.(۱۱) خیلى خب، حالا صد دِه البتّه براى شما خیلى کم است؛ من با یک پول دیگرى که نسبت به این پول هیچ چیزی نیست، صد دِه را در ذهن خودم در نظر گرفتم. شما باید ده هزار روستا را در این کشور بتدریج آباد کنید؛ یعنى این باید [بشود]؛ واقعاً دهاتى هست که هیچ چیز کم ندارد جز یک راه؛ کسى هم نیست که بسازد. بى‌سروصدا [هم کار کنید]؛ یک وقت شما اعلان بکنید که ما پانصد دِه را آباد کردیم، دویست دِه را آباد کردیم، نگویید میکنیم؛ بگویید کردیم؛ اسمهاى آن را اعلام کنید و [بگویید] این خدمات را کردیم. اگر چنانچه این[طور] بشود، آن وقت خواهد شد بنیاد مستضعفان و جانبازان؛ همان اسمى که دارید، اسم بامسمّا خواهد بود؛ واقعاً این‌جور است. این هم نکته‌ى دوّم. نکته‌ى سوّم هم تکرار آن حرفهایى است که به ایشان زدم؛ فراموش نکنید مسئله‌ى فرهنگى خیلى مسئله‌ى مهمّى است؛ همه‌ى این کارها یک طرف، فرهنگ یک طرف. میدانم خیلى حرفها در سینه‌تان هست، بگذارید ان‌شاءالله‌ جلسه‌ی بعد بگویید. ببینید، اگر چنانچه ما به یک نفرى یک کمکى بکنیم، امّا همین‌طور که داریم به او کمکى میکنیم، بگوییم بگیر زهرِ مار کن، این دوست میشود با ما یا دشمن میشود؟ حالا ممکن است اوّل بگوید خیلى ممنون آقا، نوکرت هم هستم؛ امّا در دلش میگوید مرده‌شوى شکلت را ببرند، خودت زهرِ مار کن. یعنى یک وقت این[جور] است، یک وقت هست که میروید میگویید قربانت بروم، من که نتوانستم به تو خدمتى بکنم، شرمنده‌ى تو هستم، چه کار کنم، ان‌شاءالله‌ خدا به هر دویمان کمک کند؛ میروید. این با شما دوست میشود یا دشمن میشود؟ زبان این [است]؛ من نمیگویم شما زبانى کار کنید، نه، باید عملى کار کنید، بنیاد باید عملى کار کند، امّا کار فرهنگى را این‌جورى تشبیه کنید. مثلاً فرض کنید اگر ما در کردستان آن قدرى که الان کار عمرانى و کار نظامى شده است ــ حالا شما هم خیلى‌تان سپاهى هستید، این حرفها را میدانید دیگر ــ یک ثلث آن کار فرهنگى کرده بودید در کنار این کارها، نتیجه [چیز دیگرى بود]. آن کار اقتصادى ما و کار مادّى ما، جسمى است که روح آن و جان آن چیست؟ کار فرهنگى است؛ اگر آن را غلط انجام دادیم، مثل این است که یک جسمى داریم با روح بد؛ یک انسانى را تولید کردیم، بزرگ کردیم با روح و مغز شیطانى؛ چه فایده‌اى دارد؟ البتّه جانبازها خودشان خیلى خوبند؛ یعنى آنها کسانى‌اند که زودتر از ماها رفتند میدان جنگ ــ یکى‌اش خود شما(۱۲) ــ و خودشان را، جسمشان، سلامتشان را دادند؛ اینها که بهتر از ما هستند؛ در اینکه شکّى نیست، امّا غافل نباید بود از اینکه در بین اینها کسانى هستند که بتدریج ساقط میشوند؛ میدانید، هر کسى که شارژ نشود، بتدریج خالى میشود. ان‌شاءالله‌ که خداوند به همه‌ى ماها توفیق بدهد.